سال جديد
يعني در اصل مدتي بود كه حوصله خودم رو نداشتم. امـــا يـك دوست
اين شعر رو بعنوان عيدي برام فرستاد و من با خوندنش تصميم گرفتم
دوباره از نـو شروع كنم. براي همين هم قبل از اينكه شعـــر اصلي رو
براتـــون بنويسم اين شعر رو مي نويسم تا شايد كساي ديگه اي هــم
كه مثل من ازدست خودشون به تنگ اومدن باخوندنش تصميم تازه اي
بگيرن:
چگونه خاك نفس مي كشد؟
ـ بيانديشيم!ـ
چه زمهرير غريبي!
شكست چهره مهر!
فسرد سينه خاك!
شكافت زهره سنگ!
پرندگان هوا، دسته دسته جان دادند!
گل آوران چمن، جاودانه پژمردند!
در آسمان و زمين، هول كرده بود كمين،
به تنگناي زمان، مرگ كرده بود درنگ!
ـ به سر رسيده جهان؟
ـ پاسخي نداشت سپهر!
ـ دوباره باغ بخندد؟
ـ كسي نداشت يقين!
چه زمهرير غريبي...!
چگونه خاك نفس مي كشد؟
ـ بياموزيم!ـ
شكوه رستن،
اينك طلوع فروردين!
گداخت آنهمه برف!
دميد اينهمه گل!
شكفت اينهمه رنگ!
زمين به ما آموخت:
ز پيش پاي حادثه بايد كه پاي پس نكشيم!
مگر كم از خاكيم؟!
نفس كشيد زمين،
ما چرا نفس نكشيم؟!...
‹فريدون مشيري›

و اما شعري كه براي امروز انتخاب كردم:
هميشه در بازي گرگم به هوا،
از گرگ شدن فرار مي كرديم!
و اكنون ناخواسته،
در تمام بازيها گرگيم!
ـ بي آنكه از خودمان بترسيم!ـ
من از بازي هفت سنگ مي ترسم!
مي ترسم آنقدر سنگ روي سنگ بچينم،
كه ديواري سنگي مرا در بر گيرد!
بيا لي لي بازي كنيم،
تا با هر رفتني،
دوباره برگرديم!
‹ رؤيا وكيلي›

سال نو همه شما مبارك. موفق و پيروز باشيد.
از همراهي همتون ممنونم/ يلدا
