چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد
چه نـكوتر آنكه مرغي، ز قفــــــس پريده باشد
پــــر و بـــال ما بريدند و در قفــــــس گشودند
چه رها، چه بسته، مـرغي كه پرش بريده باشد
من از آن يـــــــكي گزيدم، كه بجـز يـــكي نديدم
كه ميــــان جمله خوبــــان به صفت گزيده باشد
عجب از حبيـــــبم آيـــــــــد كه ملــول مي نمايد
نكـــــند كه از رقيبـــــــان سخني شنيــــده باشد
اگر از كســـــي رسيـــده است به مــا بدي بماند
به كسي مـــــــباد از ما كه بــــــدي رسيده باشد
‹ صادق سرمد›

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط یلدا
|
باد پيچيد در ترانه برگ!
برگ لرزيد از بهانه باد!
هر كجا برگ خشك بود، افتاد
باغ ناليد و گفت:
‹باد مباد!›
در شگفتم گناه باد چه بود؟
برگ خشكيده بود،
باد ربود!
باد، هرگز نبود دشمن برگ
مردن برگ دست باد نبود!
زندگي ذره ذره مي كاهد،
خشك و پژمرده مي كند چون برگ،
مرگ ناگاه مي برد چون باد،
زندگي كرده دشمني، يا مرگ؟
‹فريدون مشيري›

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط یلدا
|
خرابم ز مستـي، خرابـم خدايـا شــرابم، سـراپا شــرابم خدايــا
ره كعـبه از هر بيابان كه پرسم دهد خــار صحرا جــوابم، خدايــا
بهرسينه اي سرنهـم ناله خيزد غمم، حسرتم، التـــهابم، خدايــا
ز ديدار مـن ديده آزرده گـــــردد مگر چهــــــره آفتـــابم، خــدايا؟
من از بيوفايان وفــا چشم دارم به دنبال نقش ســرابم، خدايـــا
مرا شـايد از شعـله ها آفريـدي كه سرتا به پا پيچ وتابم، خدايـــا
چنان دردل اشكها غـرق گشتم كه ازغم چونقشي برآبم، خدايا
ز هر موج ويـران شود خـانه من به درياي هستي، حبـابم خدايا
دلم شكوه از ماه و پرويـن ندارد من ازخويشتن در عذابم، خدايا
چو موجم، سراپا خروشم الهي چو بـادم، سراپا شتابم، خدايـــا
ز رؤياي هستي، به جز غم نديدم
همين بود تعبير خـــــــوابم، خدايا
‹بهادر يگانه›

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط یلدا
|