قرار نبود خودم چيزي بنويسم، امّا چون مي خواستم به بعضي از نظراتي كه دوستانم داده بودند جواب بدهم مجبور شدم بنويسم.
روي صحبتم با كساني است كه انتقاد مي كنند چرا شعــرهاي ديگران را مي نويسم. به نظر من شعرفقط حرف دل شاعرش نيست، بلكه حرف دل هر كسي است كه با خـواندن آن چيزي در دلش و در وجودش تكان بخورد. من، اگر چه از مطالب ديگران استفاده مي كنم اما هر چــــيزي را هم نقل قول نمي كنم! تصــّـور من اين است كه گاهي انسان بهتر است حرفهايش را براي خودش و فقط براي خودش بنويسد و براي بيان آنچه در دلش هست براي ديگران آنها را در قالب دلواژه هاي ديگران بازگو كند. البته لزوماً اين نظر من درست نيست اما از آنجايي كه وبلاگ بر اساس علايق شخصي بوجود مي آيد بنابراين...
من همانم كه نمودم دگر ايشان دانند!...
وامّا حالا نوبت شعري است كه... منكه خيلي دوستش دارم. شما چطور؟:
حرفـــــها دارم امّــــا... بــــزنم يا نـــــزنـــم؟
با تــــوام، با تــــو، خـــدا را! بـزنم يا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همين است كه: دوست!
چه كنـــــــم؟ حرف دلــــم را بزنــــم يا نزنم؟
عهـــــد كردم دگر از قـــول و غـــزل دم نزنم
زيـــــــر قـول دلــــم آيــــا، بــــزنم يا نــزنم؟
گفته بـــــودي كه به دريـــــــا نزنــــم دل امّا
كو دلــــــــــي تا كه به دريا بــــزنم يا نزنم؟
از ازل تا به ابــــد پرسش آدم ايــــــن است:
دست بر ميوه حــــــــوّا بزنم يا نــــــــــزنم؟
به گنـــــــاهي كه تماشاي گـل روي تــو بود
خــــار در چشم تمـــــنّا بــــــزنم يا نــــزنم؟
دست بر دست همه عمــــــــر بر اين ترديدم
بزنــم يا نزنــم؟ ها...! بـــزنم يا نــــــــزنم؟
‹ قيصر امين پور›



