تو مرا مي بيني
با نگاهي غمگين
خسته تر از هر روز
از كنار تو پريشان و غمين مي گذرم!
و تو مي انديشي:
چيست آن راز كه مي سوزد و مي سوزاند؟
چيست آن راز كه حتي نتوان برد ز ياد؟
نتوان گفت به باد؟
و تو انديشه كنان مي گويي:
عاشقي بد درديست...!
پ- تاشي

هرجه می خواهد دل تنگت بگو...
تو مرا مي بيني
با نگاهي غمگين
خسته تر از هر روز
از كنار تو پريشان و غمين مي گذرم!
و تو مي انديشي:
چيست آن راز كه مي سوزد و مي سوزاند؟
چيست آن راز كه حتي نتوان برد ز ياد؟
نتوان گفت به باد؟
و تو انديشه كنان مي گويي:
عاشقي بد درديست...!
پ- تاشي

به باغ زرد بهاران رفته مي نگرم!
به روزهاي درازي كه در كجاوه عمر
به شب رسيد عبث بر سر دوراهيها!
در انتظار يكي زان دو راه دور و دراز
ولي هميشه هميشه در آخر هر راه
در انحناي لبم آه خيمه مي زد آه.....
كه كاش راه دگر را گرفته بودم پيش!
كيومرث منشي زاده

وداع با من بی تکــــیه گاه می گویی
میان اینهمه آدم میان اینهمه اســــــــم
همیشه اسم مـــــــرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آییـــــــنه ای عزیز دلـم
به هرکه میرسی ازاشک وآه میگویی
دلم به نیم نــگاهی خوشست اما تـــــو
به این ملامت سنگین نـــگاه می گویی
هنوز حوصله عشق در رگم جاریست
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی
محمدعلی جوشانی

بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد و کوتاه زمستان
باد بی پایان
مرا یادآور غمهاست!
غم دیروز- غم امروز- غم فردا!
درون سینه ام از چار فصل عشق
جز پاییز فصلی نیست!
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست!
و تنها یاد تو در خاطرم خورشید شادیهاست!
