خدایا!
بارها گفته ام که دلتنگم در حالی که تو را در دل داشتم. و دلی که تو در آن باشی بزرگترین است!
بارها گفته ام که از زندگی به سطوح آمده ام در حالی که زنده بودن را توبه من داده ای و هرآنچه از دوست رسد نیکوست!
بارها گفته ام که از زنده بودن خسته ام در حالیکه زنده بودن تنها فرصت من برای دانستن این است که تو چقدر دوستم داری!
و حالا می گویم که... و حالا می گویم خدایا! شکرت که به من دلی دادی و با همه کوچکیش خود را در آن گنجاندی!

شکرت که نعمت زندگی کردن و زنده بودن را به من بخشیدی تا طعم شیرین محبت تو را بچشم و تجربه کنم آنچه را که تو به هیچ کسی جز من عطا نکرده ای... نعمت من بودن را... !
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط یلدا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط یلدا
|
خسته ام از آرزوها آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته خسته از چشم انتظاري
صندليهاي خميده ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده گريه هاي اختياري
عصر جدولهاي خالي پاركهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي نيمكتهاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردن
شنبه هاي بي پناهي جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها نامي از ما يادگاري!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 4:46 قبل از ظهر  توسط یلدا
|