شعر
هرجه می خواهد دل تنگت بگو...
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم؟ مستم؟ چه هستـم؟
همي دانم دلـــــي پر درد دارم![]()
پنجه انديشه اي دل را به سختي مي فشــارد
مي ستيزم با اميــــدم مي گريزم از خيـــالش
باز هم بر صفحه دل نقش خود را مي نگارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از دل من اما...
چه كسي ياد تو را خواهد شست؟!...![]()
خون موج زند چون دل مینا در او
یک دل دارم هـــــزار دلبر از پی
یک سر دارم هــــزار سودا در او![]()
یک دقیقه طول می کشد تا کسی را بیابی!
یک ساعت طول می کشد تا او را ستایش کنی!
یک روز طول می کشد تا دوستش بداری!
... امّا یک عمر تا فراموشش کنی!...![]()
تو این دنـــیا اگه صادق نباشه
همون بهتر که این دنیا نباشه!
زمین و آسمون یکجا فنـا شه!![]()
چون به تدبيـــر قضا كار جــــهان خواهد شد
مي روم هرچه خدا خواست همان خواهد شد![]()
وز جان و دل یارم شوی تا عاشـق زارت شوم
مـن نیســتم چـون دیــگران بازیـچه بازیــگران
اول به دام آرم تــو را وانگه گرفتـــارت شوم!![]()
دلم خیلی گرفته!
هرچه صبر کردم تا شاید گرهی از بغضم وا شود. خبری نشد که نشد!
خيلي سعی کردم که غم در چشمانم نمایان نشود. امّا چکنم که چشم آیینه دل است!
خیلی دلم می خواست هیچوقت غمی نداشته باشم. امّا انگار سرنوشت من با قلم غم نوشته شده
است!
خواستم بخندم. امّا اشک خنده ام را پوشاند! خواستم بگریم. بغض راه گلویم را بست! خواستم
بنویسم.امّا... دیدم نه من یارای نوشتن دارم و نه قلم!
امّا خواستم طلب مرگ کنم... به یاد او افتادم! غم از دلم دفت. خنده بر لبم نشست. اشک کنار
رفت و شروع کردم به نوشتن:
خدایا! تا تو را دارم نه دلم خواهد گرفت و نه آرزوی مرگ خواهم کرد!
هرگز!
هرگز!
هرگز!
سنگها افسرده است!
رود می نالد!
جغد می خواند!
غم بیامیخته با رنگ غروب!
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب!

بهشت ابتدا در آغوش مادر بود اما براي آنكه بتواند فرزندش را در آغوش بگيرد
بهشت را زير پا گذاشت!
مادر از صميم قلب دوستت دارم!
زمانه بيشتر از اين ستم چه خواهد كرد؟ ![]()
با چاه آنرا در میان بگذار با چاه!
- غم روی غم انباشتن دردیست جانکاه! -
گفتند این را پیش از این اما نگفتند:
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فریاد کن!
آه!...![]()
توآنچناني كه من دوست دارم
پس مرا آنچنان بگردان كه تو دوست مي داري!![]()