هیچ می دانی؟
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
- این خاموشی نزدیک -
آنچه می خواهم نمی بینم
آنچه می بینم نمی خواهم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرجه می خواهد دل تنگت بگو...
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
- این خاموشی نزدیک -
آنچه می خواهم نمی بینم
آنچه می بینم نمی خواهم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
او را به حریم کبــریایی راه است
رحمان و رحیم آمده اوصاف علی
او نقطه زیر باء بســـم الـلـه است![]()
دلبر اگر هــــــزار بُود دل بر آن یکیست
من بهـــرآن یـــکی دوجهان داده ام به باد
عیبم مکن که حاصل هردو جهان یکیست

جز دیدن رویت به دلم هیچ هوس نیـــــــست
آخــــــر ز غمـت مُردم و شادم که نگــــویند
جان باختن از عشق تو کار همه کــس نیست

ســراغ تــو را از خــدا مي گرفتم
وگر سنـگ بودم به هرجا كه بودم
سر رهـــــــگذار تــو جا مي گرفتم
اگر مـــــاه بـودي به صد نـاز شايد
شبــي بر لـب بـام مــن مي نشستي
وگر سنگ بودي به هرجا كه بودم
مرا مي شكستي! مرا مي شكستي!
پرده توری برف جلو پنجره آویخته است
مرد با خاطره عشقی دور
مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد
یادها می ریزند
از سر شاخه اندیشه او
برگهایی همه زرد!
زن دراین سوی اتاق
مانده تنها با خویش
عشق او خاطره دوری نیست!
زیر چشم او را افسوس کنان می نگرد!
بر لبش می گذرد:
وه! چه نزدیک و چه دوری از من!
مرد تنها در خویش
بی صدا می گرید
خیره در چشم خیالی که به او می خندد
می کشد آهی و لب می بندد:
وه! چه دوری و چه نزدیک به من!
پرده نازک اشک
جلو پنجره چشم زن آویخته است!...
شاخ مایوس یکی پیچک خشک
پنجه بر شیشه در می ساید!...
من ندارم سر یاس!
زیر بی حوصلگی های شب از دورادور
ضرب آهسته پاهای کسی می آید!![]()
بگو من از چه نویسم از این دلی که گرفته؟
و یا ز بغض غریبی که راه گــریه گرفتــه؟
بگو که از چه بگویم از آن نگــاه نخســتین؟
و یا ز غربت این خاطـرات خـاک گرفـــته؟
در این غروب غم انگیز و برگ ریز خزانی
دلـــــــــم ز ســردی زنــدان انتـظار گرفتــه
من از تبــار رود بودم و از نسل آب ولیـکن
بگو چرا دل من اینهمه غبــــــــــــار گرفته؟
به فریاد رس که از ناکسی خود به فریادم!
الهی!
کدام درد بود از این بیش که معشوق توانگر و عاشق درویش؟
الهی!
یک دل پردرد دارم و یک جان پرزجر. خداوندا! این بیچاره را چه تدبیر؟ بارخدایا! درماندم. نه از تو لیکن درماندم در تو. اگر غایب باشم گویی کجایی؟ و چون به درگاه آیم در را نگشایی! الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست. دستم گیر که جز تو پناهم نیست!
خوش عالمیست نیستی! هرجا که ایستی نگویند کیستی!
يادي از آنــچه كشـــــيده است دل ما نكني
چون به گلشن گذرم من سر گلگشتم نيست
كه تـــوام همرهي گلـــشن و صحـرا نكني
كجاست آنكه حرفهاي تازه مي زند؟
و دردهاي كهنه مي برد؟
كه من دلم گرفته از ملال!
كه من دلم گرفته از غبار روزمّرگي!
و مانده ام بدون برگ و بار
چنين تكيده در سراب زندگي...!
رعشه در چشمه نمي افتاد اگر
از فتنه دستي
سنگي
در دل آرامش آشوب نمي انگيخت!
ناسزا را كه سزاست؟
دست مي گويد: سنگ!
سنگ مي گويد: دست!
نمي دونم تو رو نفرين بكنم يا اين دلم؟
نمي دونم كه تو حل مشكلي يا مشكلم؟
با تو عـــــــاشـقانه بودم پــــــس چرا
حسرت يه روز عــــشق موند به دلم؟